افتادند ,افتادند کنار

صبح زود از خانه بیرون زدم. امروز یک شنبه، 8 بهمن است...

همه جا آدم بود. همه از جا کنده شدند و ریختند روی هم. روی هم که نه، مثل شاخه ی درخت خم شدیم و روی هم و تاب برداشتیم و موج زدیم و حرکت کردیم و دویدیم و گریختیم و باز برگشتیم. ولی حالا که برمی گشتیم کم بودیم، تیر، تصفیه کرده بود. توی میدان حالا بچه ها مثل آهو می دویدند. از سمت پایین، از سر بام قرارگاه ژاندارمی، از کوچه های پایین شلیک می کردند و این آهوان جوان، تک تک می افتادند. کنار حوضچه ها می افتادند. کنار خیابان، کنار دیوار، پای ستون مجسمه، سر کوچه، سر خیابان می افتادند و خونشان کف خیابان را سرخ  می کرد...

یکی از بچه ها مغزی را کف دست داشت و هی می دوید جلوی دوربین و داد می زد:" مسیو، این مغزه، مغز انسان. مغز انسان." و باز می دوید. همه می دویدند. بال بال می زدند..."

محمود گلاب دره یی

منبع اصلی مطلب : ذهن دیگر...
برچسب ها : افتادند ,افتادند کنار
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

درسایت : لحظه های انقلاب(4)